شبِ تاسوعا بود
مامانمینا رفتن خونهی عموی پدری
من . تنها . خونه . بیحوصله .
مامان موقع رفتن گف مرمر کلیدا با توئه. حواست باشه من کلید ندارمااا
گفتم من ک جاعی قرار نیس برم. شما برید خیالتون راحت :]
رفتن.
گوشیمو برداشتم یهویی تصمیم گرفتم صدامو ضبط کنم بفرستم برا کوچه پس کوچه ها
یهویی نبودش البته درواقع! میدونید
از شب قبل ب مامان گفتم چن خط درمورد امامُسین(ع) بنبیسه من بفرستم برا کوچه ها
نوشته بود. متنو برداشتم برا اولین بار خوندمش. هممممم خوشم آمده بود :]
خولاصه پنش شیش بار خوندمو صدامو ضبط کردم. تا اینکه یکی از رکورد ها ب دلم چسبید!
گوشی رو پرت دادم و لنگ های همایونی را روی هم انداخته ازین کانال ب اون کانال با کنترل بازی کردم
خوووب ب اینجای قصه ک میرسیم نویسنده کمی حوصلهاش سر میره و با خود تصمیم میگیره ک حالا چ فازیه دارم اینارو مینبیسم؟؟ آیه اومده وبلاگ آپ کنی؟؟
هممممم سپس نویسنده یادش میاد ک نع. لُب مطلب چیز دیگه بوده ک میخواسته تعریف کنه :] بعله. دل بدید تا بگم...
رسیدیم ب اونجا ک داشتم بیحوصله بودم ک... صدای دسته اومد! ی دستهی خوب! هیئتِ سینه زنان و عشقان و فیلان
هوس نمودم شکل بچچگیام برم لب پنجرا نیگا کنم
آمّا...
زِش بود خب کلهم از پنجرهی خونه بیرون باشه. بزرگ شدم دیگه :]
لِکن سوعیشرتمو برداشتمو ب قصد دید زدنِ کوچه از پنجرهی راهرو از خونه خارج شدم
تق... صدای بسته شدن در...
نفس در سینه حبس شد. و دیگر هیچ صدایی ب گوش نمیرسید! تصویر مامان در برابر دیدگانم نمود پیدا کرد، و صداش ک داش میگف: مرمر کلیدا با تو ئه هاااا...
بعله. و من حتا گوشیمو با خودم نیاورده بودم ک زنگ بزنم یکی بیاد نجاتم بده :|
و هر لحظه ممکن بود یکی از همسادهها بیرون بیادو منو تو اون وعض ببینه :|
و تازه یادم افتاد ک واای موهام شده پخش روو سوعیشرت :|
رفتم نشستم رو پلههایی ک ب پشت بوم ختم میشه. با دستهای ک اومدو رد شد همنوایی نمودمو اشک ریختم حتا! احساس میکردم چقد گیجم. و چه خنگ. و چه ندانم کار
یاابلفضل
بعله. من گفتم یاابلفضل و بُلن شدم رفتم نزدیک پنجره. خم شدم دیدم مامانمینا پشت در میباشند. بعله اشتباه نمیکردم. اشک شوقمو پاک کردمو چارطبقهرو سرازیر شدم پاعین
درو باز کردم. مامان و گلی رو ب داخل دعوت نموده . بینِ اشک و خنده توضی دادم ک منه طفل معصوم پشت در موندم. بی کلید و بی موبایل. تو سرما :)) :((
مامان نیز کلید نداشت. و میگل هم. آمّا اونا موبایل داشتند :]
بعدش میدونید چی میشه؟؟ در قسمتهای بعد خواهیم دید...
میگل با موبایلش ب پدر زنگ میزنه و پدر از راه میرسه...
فوقع ما وقع
+ آهاع... یادم آمد. همهی انگیزم از نبشتن این پست این بودش ک برید اینجــــــــــــا و صدای اینجانب رو گوش جان بسپارید :]
هیچی دیگه. همینا. برم تا یکی دو ماه دیگه :ی
تا آپ بعدی خدا یارو نگهدارتان.

