درباره نویسنده
مــ ــ ـرمــ ــ ـری
بلنـــــــد بلنـــــــد فکر میکنم :]
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سلام. من گیجم. خدافز
  • خوابِ خوش‌ام آرزوست
  • پیرِ درون
  • شت !
  • یادم تورا فراموش
  • مناسبتی / روز تولد :)
  • من آمده‌ام وآی وآی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
دوستان من
کدهای اضافی کاربر



مــ ــ ـرمـ ــ ـری ام
اینجا اتاقِ منه ، فقط قرطی بازی ممنوعه ، آره سیگارم آزاده ;]‏
سلام. من گیجم. خدافز
نویسنده: مــ ــ ـرمــ ــ ـری - سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

شبِ تاسوعا بود

مامانمینا رفتن خونه‌ی عموی پدری

من . تنها . خونه . بی‌حوصله .

مامان موقع رفتن گف مرمر کلیدا با توئه. حواست باشه من کلید ندارمااا

گفتم من ک جاعی قرار نیس برم. شما برید خیالتون راحت :]

رفتن. 

گوشیمو برداشتم یهویی تصمیم گرفتم صدامو ضبط کنم بفرستم برا کوچه پس کوچه ها

یهویی نبودش البته درواقع! میدونید

از شب قبل ب مامان گفتم چن خط درمورد امامُسین(ع) بنبیسه من بفرستم برا کوچه ها

نوشته بود. متنو برداشتم برا اولین بار خوندمش. هممممم خوشم آمده بود :]

خولاصه پنش شیش بار خوندمو صدامو ضبط کردم. تا اینکه یکی از رکورد ها ب دلم چسبید!

گوشی رو پرت دادم و لنگ های همایونی را روی هم انداخته ازین کانال ب اون کانال با کنترل بازی کردم

خوووب ب اینجای قصه ک میرسیم نویسنده کمی حوصله‌اش سر میره و با خود تصمیم میگیره ک حالا چ فازیه دارم اینارو مینبیسم؟؟ آیه اومده وبلاگ آپ کنی؟؟

هممممم سپس نویسنده یادش میاد ک نع. لُب مطلب چیز دیگه بوده ک میخواسته تعریف کنه :] بعله. دل بدید تا بگم...

رسیدیم ب اونجا ک داشتم بی‌حوصله بودم ک... صدای دسته اومد! ی دسته‌ی خوب! هیئتِ سینه زنان و عشقان و فیلان

هوس نمودم شکل بچچگیام برم لب پنجرا نیگا کنم

آمّا...

زِش بود خب کله‌م از پنجره‌ی خونه بیرون باشه. بزرگ شدم دیگه :]

لِکن سوعیشرتمو برداشتمو ب قصد دید زدنِ کوچه از پنجره‌ی راهرو از خونه خارج شدم

تق... صدای بسته شدن در...

نفس در سینه حبس شد. و دیگر هیچ صدایی ب گوش نمیرسید! تصویر مامان در برابر دیدگانم نمود پیدا کرد، و صداش ک داش میگف: مرمر کلیدا با تو ئه هاااا...

بعله. و من حتا گوشیمو با خودم نیاورده بودم ک زنگ بزنم یکی بیاد نجاتم بده :|

و هر لحظه ممکن بود یکی از همساده‌ها بیرون بیادو منو تو اون وعض ببینه :|

و تازه یادم افتاد ک واای موهام شده پخش روو سوعیشرت :|

رفتم نشستم رو پله‌هایی ک ب پشت بوم ختم میشه. با دسته‌ای ک اومدو رد شد همنوایی نمودمو اشک ریختم حتا! احساس میکردم چقد گیجم. و چه خنگ. و چه ندانم کار

یاابلفضل

بعله. من گفتم یاابلفضل و بُلن شدم رفتم نزدیک پنجره. خم شدم دیدم مامانمینا پشت در میباشند. بعله اشتباه نمیکردم. اشک شوقمو پاک کردمو چارطبقه‌رو سرازیر شدم پاعین

درو باز کردم. مامان و گلی رو ب داخل دعوت نموده . بینِ اشک و خنده توضی دادم ک منه طفل معصوم پشت در موندم. بی کلید و بی موبایل. تو سرما :)) :((

مامان نیز کلید نداشت. و میگل هم. آمّا اونا موبایل داشتند :]

بعدش میدونید چی میشه؟؟  در قسمت‌های بعد خواهیم دید...

میگل با موبایلش ب پدر زنگ میزنه و پدر از راه میرسه...

فوقع ما وقع

+ آهاع... یادم آمد. همه‌ی انگیزم از نبشتن این پست این بودش ک برید  این‌جــــــــــــا  و صدای اینجانب رو گوش جان بسپارید :]

هیچی دیگه. همینا. برم تا یکی دو ماه دیگه :ی

تا آپ بعدی خدا یارو نگهدارتان.

نظرات ()



خوابِ خوش‌ام آرزوست
نویسنده: مــ ــ ـرمــ ــ ـری - سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

چن شبه خوابِ بد زیاد میبینم

ژانر ترسناک، ازین جِن دارا :/

بعد یهو از خواب پاشیده میشم، تا چن دیقه بی‌حس تو جام می‌مونم، کلّه‌مو تو بالش فشار میدم، سه دو یک میگم بلن میشم سریع میرم تو اتاق مامانمینا 

بعله هنوزم بعداز خواب بد دیدن ب آغوش مادر پناه می‌برم :]

خولاصه دیشب فک کنم بختکی چیزی رووم افتاده بود...

یهو از خواب پاشیده شدم، تمام بدنم بی‌حس بود، بالش و پتومو برداشتم سریع پیچیدم تو اتاق مامانمینا

مامان مهربانانه بیدار نشد و وقعی ب من ننهاد :|

ولی من ب زوور خودمو کنارش جا کردم

خوابیدم

وسطای خواب ، خواب دیدم بختک افتاده روو مامان :ی

پاشیده شدم

مامان مامان مامــــــــــــــــــــان ،، بیدار شـــــــو... مامــــــــــان بختک ئه افتاده رووت :))

ب شددت تکونش میدادم حتا

مامانمینا بیدار شدن

اینجوری :/

یا حتا اینجوری  :عصبانی

نیگام کردن :| چته دختر؟؟ خواب بد دیدی؟؟

با بغض تایید کردم :(

مامان گف عب نداره :* بخواب فداتشم

خوابیدیم

زیرِ پتو تا چن دیقه اشکام میومد ;(

نظرات ()



پیرِ درون
نویسنده: مــ ــ ـرمــ ــ ـری - یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠

دیشب جشن تولد یک عدد دخترک خانومه هفتادو دوئی دعوت شده بودم

وسط جمع چندتن ازین دخترک بچچه‌های رِنج سنی هفتادو دو الی آخر در رقص بودند و طَرب

بغل دستیم گف شما نمیرقصی؟؟ دِ پاشو دیگه :]

گفتم ای بابا از ما ک گذشت ،، دوره دوره‌ی دخترای هفتادو دو سه ایناس 

گف اِوا مگه شما متولد چندی؟

گفتم هفتاد

نیگام کرد :|

نیگاش نکردم ولی ،، چشم دوختم ب پایه های صندلی جلوییم و به ی حالت خلسه مانندی فرو رفتم

نظرات ()



شت !
نویسنده: مــ ــ ـرمــ ــ ـری - سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠

با شادی از کلاس زدیم بیرون

ی دختره کیف ورنی قرمز گرفته بود دستش داش جلومون راه  میرف

زدم ب شادی گفتم: عنو نیگا ،، کیف قرمز ورداشته اومده دانشگا

شادی :|

من :|

.

.

عینِ کیفِ دستِ شادی بود :| همون رنگ :| همون طرح :|

ایکبیری

نظرات ()



یادم تورا فراموش
نویسنده: مــ ــ ـرمــ ــ ـری - جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

 

قدیما میگفتن "از دل برود هرآنکه از دیده رود" اما امروزه در دید بودن هم از دل رفتنه :|

این روزها انگار "ب یاد بودن/داشتن/آوردن" رو فراموش کردیم

شاید مسئولیت آوره... تعهد و عهد؟

 

اما قطعا

                     " یادم تورا فراموش ...  یادت مرا زندگی "

حرف دیگریست

 

+ همین عنوان را در کوچه‌های بغلی بخوانید:

www.koocheha.mihanblog.com

نظرات ()



مناسبتی / روز تولد :)
نویسنده: مــ ــ ـرمــ ــ ـری - جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠

دوستان

آشنایان

دبستانی‌ها

دانشجویان

هم‌دانشگاهی‌ها

بدانیدوآگاه باشید

همانا روز موعود نزدیک است

بسیار هم نزدیک

کادوهایتان را رو کنید

 خدارا خوش نمی‌آید مارا معطل کنید :ی

 

* شاید این یکشنبه بیایم ، شاید :)

 

 

نظرات ()



من آمده‌ام وآی وآی
نویسنده: مــ ــ ـرمــ ــ ـری - جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠

ب نام خدا هستم ، خیلی دوسِتون داشتم برگشتم :]

مختصر، مفید و ساده سلاملکم

نظرات ()